![]() |
![]() |
|
|
آسمان در خلا چشمهای من هبوط می کند من سرشار از تنهائی می شوم .... و تو فریادهایت را پشت سکوت این پنجره ها بر سرم آوار می کنی . چقدر این فاصله ها بی رحم اند . و توئی که عادت را بهانه می کنی تا از من دور بمانی .... تا ابد در ذهنم می مانی .... فقط شکل یک نام . گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط ستاره |
|
|
تنم را درون جعبه خالی خاطراتم حبس می کنم و می روم پشت هزارسال تنهائیم می نشینم . مرا رها کن .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|