![]() |
![]() |
|
|
برای تو می نویسم، شاید از درد واژه هایم درد تنم را بفهمی ... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر .... من پر از درد تنهائیم و دیگر تو نیستی که شانه هایت جای امنی برای گریستنهایم باشد. تو رفتی تا برای همیشه تنها بمانم ... کاش کسی به تو می گفت چقدر دوستت داشته ام .... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....
چه روز دلخراشی وقتی خواستی جداشی و این آخر همه دوست داشتنهای من است .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:14 توسط ستاره |
|
|
مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ، من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ... نگاه کن ! و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان به تنهائیم عادت کنم . چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی میان بستر همخوابه گیهایم میان آغوشی که اندازه دستهای تو بوده است ، میان خونی که تنم را به آتش می کشد تا تورا بپرستم . و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر . بگذار دوست داشتنهایم را بگریم مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ، مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم . مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی ....
پ.ن ؛ قبل از آمدنت خندیدم و افسوس که آمدی و جای لبخندهایم اشکهایم را یادگار برداشتی .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:20 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|