تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
 

برای تو می نویسم، شاید از درد واژه هایم درد تنم را بفهمی ... 
ولی افسوس که هرگز برای خواندنم نخواهی آمد !
و من باز می نویسم برای خاطراتی که خواستم زیبا باشند و نبودند خاطرات نفرین شده دوست داشتنهایم ....
راستی دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟

برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....

من پر از درد تنهائیم و دیگر تو نیستی که شانه هایت جای امنی برای گریستنهایم باشد.

تو رفتی تا برای همیشه تنها بمانم ...

کاش کسی به تو می گفت چقدر دوستت داشته ام .... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....

چه روز دلخراشی وقتی خواستی جداشی
قلبم و دادم دستت که عمری داشته باشی 
ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه
عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه
آخه چرا من و تنها گذاشتی
من و با گریه و غم جا گذاشتی ؟؟؟
همش فکر می کنم شاید از اول
منو حتی یه لحظه دوست نداشتی
 دوست نداشتی
دوست نداشتی
من و یه قلب داغون
من و چشمای گریون
من عاشق تو قلبت بودم دو روزی مهمون
من و هوای ابری
من و بارون پائیز
من و روزای بی تو
یه قصه غم انگیز

 و این آخر همه دوست داشتنهای من است ....



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط ستاره | 
 

مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ، من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ...

نگاه کن !
تنم از درد یخ می زند و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ، و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم تا دستهایت را روی گونه هایم بگذاری ، میان خیالی که همیشه خالی مانده است .

و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان به تنهائیم عادت کنم .

چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی میان بستر همخوابه گیهایم میان آغوشی که اندازه دستهای تو بوده است ، میان خونی که تنم را به آتش می کشد تا تورا بپرستم .

و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر .

بگذار دوست داشتنهایم را بگریم مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ، مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم .
همیشه هائی که خواستم ولی نبودی .

مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی ....

پ.ن ؛ قبل از آمدنت خندیدم و افسوس که آمدی و جای لبخندهایم اشکهایم را یادگار برداشتی .....

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM