تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
......... من دیر می رسم،تو دیر می رسی و ما در پیچ ثانیه ها یکدیگر را از دست می دهیم بی آنکه بدانیم چرا بودیم . و خدای بزرگی که خواب مانده است تا نگذارد من و تو گم شویم .

برای تو ای همیشه آبی .....

دستهایت را به من بده .
اینبار می خواهم از غرب بگذرم.
از شهر بی واژه عروسکها.
شب پر از سراب حسرت است ، برزخی میان اینجا و هیچ جا .
اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید تو را از کدام شب جدا کرده ام .
دستهایت بوی نجیبی می دهد و دهانت را که شیطان بوسیده است . 
از خط سرخ انتظار تا خیال ساده درد .
تو فکرش را نکن تمام آدمها همینگونه زیسته اند و همیشه قبل ار آنکه راه بیافتند بزرگ شده اند ( در پیله های تحقیر زمان )
و امروز بیش ار آنکه به فرداهایشان دل ببندند به دیروزها لبخند می زنند ، شاید به رویاهائی که از دست داده اند .
بیا من و تو بخندیم به تمام کوچه هائی که به بن بست می رسند .
راه ما از غرب تا خورشید است .
اولین ستاره صبح .
و ما شاهدان خوشبختی خواهیم بود اگر از تمام نبایدها بگذریم .
اما تو هم مثل آدم بزرگها شده ائی ........ بزرگ بزرگ .............!
خطوط نگاهت به آسفالتهای ته خیابان می رسد و از عبور کامیونهای بزرگ وسط خیابان می ترسی و هی بدوبیراه می گوئی که چرا من شاعر شده ام ( وتوئی که از شعر بیزاری) .
پیچ رادیو را باز می کنی و اخمهایت را در ترافیک بزرگ شهر گره می کنی و اخبار حوادث که دختری را در بیراهه های شهر به لجن می کشند 
و هی مرا صدا می زنی که چرا بزرگ نمی شوم !
اما من با عروسکهایم می رقصیم و آنقدر می خوانیم که از نفس بیافتیم .
 و شب با هزار آرزوی مخملی می خوابیم.
با بوسه هائی گلابتونی .
از جنس آتش و طعم توت فرنگی ،
و تو از راه می رسی و همه شان را از من می دزدی !
و تا من لبخند می زنم که با من باش هزار بهانه می سازی ، اخم می کنی ، دعوا می کنی ، سکوت می کنی و من بغض می کنم و من می بارم و من ....
سکوت دنبال داری است .....

فردا از راه می رسد و من باز منتظر تو می مانم .
رسم غریبی است نازنین ، رسم غریبی است .....

ای اتفاق تازه تنهائی
ای خوب خوب
ای شاعر اینجائی
چشمهایت از قبیله دیروز است
از حضور ممتدی آبی
کاش دستهایت اینجا بود
روی نقطه نقطه لحظه های رویائی ....





+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:57  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM