![]() |
![]() |
|
|
احساس مبهمی در تنم قد می کشد ، حسی خیس از جنس باور و تردید در عصیان لحظه هائی که در من به ستیز برخاسته اند.
پشت پنجره شب به انتظار می نشینم بی آنکه بدانم فردا با کدام رنگ در من حلول خواهد کرد. اما اینجا آغاز اندیشه های سبز است ، با تبسمی از اعجاز یک نگاه ، نگاهی که پشت هزار سال تنهائی رنگ می گیرد در ترس آنکه مبادا رنگهایم را از یاد برده باشم. تو می فهمی چه می گویم وقتی از ترسهایم فلسفه می بافم و دردی که در چشمهایم بغض می شود از حس خواستن . نمی دانم حق با کدام لحظه خواهد بود ؟ ترس اکنون یا فردا ؟ نمی دانم دلهره کدام لحظه در تنم اینگونه به عصیان برخاسته آنهم جائی که تا چشمهایت هزار سال راه مانده است . سیب سبزلحظه های من ، تنهائیم بسیار دراز است با حفره هائی از درد که در پس دیدگانم غزل می خوانند. اما حق من تبسم نگاه تو نیست . ای شب از اندوه تو رنگین شده ......سینه از عطر رخت سنگین شده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:9 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|