![]() |
![]() |
|
|
باز هم ته مانده های درد . ولگردیهای شبانه ذهن جائی میان اینجا و هیج جا.
خطوط در هم ذهنم پر از خطوط موازی است ، از فاصله چشمها تا انتهای نفوذی تنم. تفسیر وارونه زندگی در ذهن خاک گرفته ی آرزوهای کودکیم و سرنوشتی که مرا در ته عریان ذهنش له میکند. بودنم مثل هیچ شده است ، ذره ائی در تکرار بی وجدان روزگار و آههائی که نیمه شب بخار می شوند و لابه لای بغضهای نباریده ام اشک. در دست هیچ زنجیر شده ام در خمیازه های کشدار این روزها . چیزی در ذهنم متولد می شود چیزی شبیه پو چهای تکراری. مثل مترسکهای سر جالیز که برای هیچ می مانند. و انگشتهایم که مثل چنگالهای تیزی در ذهن باد کرده ام فرو میروند تا از بنا شوم. ![]() واژه ها در ذهنم رنگ می بازند و هجوم یکباره تاریکی در فضای خلسه آور اتاق . باز هم همان هیچ. دنبال خودم میگردم و شاید دنبال هیچ کس. دنبال روزهائی که بی معنا طرد میشوند در ته چاه زندگی ، و گاه خودم را گول میزنم تا نگهشان دارم کسی را که مثل گدایان مفلوج و درد آور است با دندانهای زرد و کثیفی که بوی گند خون می دهند و بوی فاسد زندگی. اما باز این زندگی است که خونسرد و بی اعتنا خودش را به ثانیه ها می چسباند . همه چیز تحت اختیار یک امید پوشالی است. مردن برای زنده ماندن. نمی دانم این جمله را جائی خوانده بودم یا شاهکار ادبی خودم است ، زاده تخیلاتی که مجنونم می کند و مرا از هیچ به هیچ می رساند. انگار بزرگ شده ام مانند مردانی که خودشان را ته گور ذهنشان تکانده اند و حالا تنها لاشه ی گندیده ائی از خود را به سنگفرشهای پوسیده خیابان و نگاههای خالی از احساس آدمها تحویل می دهند. چه حس غمناکی. در خودم فرو می ریزم و آوارهای ذهنم را بالا می آورم. چیزی برای از دست دادن ندارم . رابطه ام را با جریان طبیعت از دست داده ام . انگار پرت شده ام ته وجدان بی شعور آدمها در خلوت نگاههای بی شرمی که از شراره ی ذهنم دور می شوند و روی بر آمدگیهای تنم خمود و با من در حضور گنگ و مبهمی هم بستر. مفهوم بی اراده عشق با وجدانی از تفاله ی داستانهای کودکی. و من که در خودم له می شوم و در دستهائی که سرگردان دنبال راهی برای گریز است. با طعم گس دهانم که از گریز دردهای شبانه ام تلخ مانده است و قانونی که از تنم آواره ائی بد نام می سازد. جدال زن با حجم بی انتهای لذت در وارونگی ذهن نجیب ! مرد. خنده ام می گیرد ، از تفسیرهائی که جان میگیرند. از مفهوم آزادی و رهائی از اسارت احساساتی که پا پی ام می شوند تا طعم تلخ عشق را مزمزه کنم. از مفهومی که درتنم زاده میشود. تمام رگهای تنم کشیده می شود. درد میکشم ، درد . وخدائی که در ذهنم هبوط می کند. بی انکه دستهایش را برای نجات کودکی رها کرده باشد. و گنداب زندگی مرا ته هیچ می بلعد. صبح می شود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:21 توسط ستاره |
|
|
و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت ، روز اور مزد ، آتش اهورائی نوروز را باز می افروزیم و در عمق وجدان خویش به پایمردی خیال ، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهائی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دلهایمان می زند شر کت می کنیم و بدین گونه ، بودن خویش را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه بر انداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم..................دکتر علی شریعتی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:49 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|