تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان

سلام آبی
امروز بهار ترانه خوان بودو صدای غزلهایش همه جا می پیچید.
نه آسمان دلم گرفته است و نه ابرهای خیس چشمانم هوای باریدن دارند.
دیگر هیچ چیز خاکستری نیست.
میان روزهای آفتابی و داغ ، خاطراتم را تبسم میکنم و نفس میکشم برای دوباره بودنهایم .
هنوز هم دنبال قصر کودکیهایم میگردم !
فقط گاهی دلم برای خودم می سوزد .
راستی ! خبر داری پروانه ها قصد سفر کرده اند ؟ مدتهاست که دیگر سراغ باغ خاطراتم نمی روند . دیروز دیدمشان می خندیدند اما بوی تلخ دردهاشان پشت بغضهای نباریده شان آزارم می داد. حرفی نمی زدند اما از زیر زبانشان کشیدم که قصد کرده اند به دره هیچ بروند ، نمی دانم کجاست آنها هم حرفی نمی زدند .
فکر میکنی اینگونه خوشبخت ترند؟
نمی دانم چرا ولی فکر میکنم اگر بروند نگرانشان می شوم یا اینکه دلم برایشان تنگ می شود .
اما انگار چاره ائی نیست ، شاید بهتر این است که سکوت را تمرین کنیم .
امشب عجیب دلم گرفته است ، کاش جرات گریستن داشتم.
شاید فردا برای خداحافظی بیایند .
نمی دانم اگر آمدند گریه کنم؟
نه ! خوب نیست اشکهایم ببارند دلشان میگیرد.
کاش فردائی نبود.
پروانه ها که بروند منهم تنها می شوم با یک مشت خاطره ی مچاله .
شاید بعد ها گریستم فعلا حوصله بغضهایم را ندارم، انگار آنها هم حوصله مرا ندارند.
راستی تو چه میکنی؟
می دانم میان فاصله روزهایت فرصتی برای فکر کردن نداری تمام دارائیهایت شده خنده هائی کودکانه و شاد . خوش به حالت !
 منهم می خواهم بروم با هیچکس!
او را نمی شناسی حوالی چشمهایم خانه دارد . پشت یکی بود یکی نبود روزهایم او را یافتم وقتی درمانده تر از همیشه دنبال دردهایم مرثیه می خواندم.
با او به صید پروانه ها خواهیم رفت البته اگر بیاید هنوز در این باره با هم به توافق نرسیده ائیم.
نمی دانم هر چه خدا بخواهد.
امروز با او خندیدم و دیشب پشت صدایش گریستم. دلش برای دردهایم گرفت فکر کردم شاید اوهم غمگین است ، ندیدمش ، آخر فاصله ها بینهایت گستاخند .
فکر میکنی او پروانه ها را دوست خواهد داشت؟
اصلا تو پروانه ها را دوست داشتی؟همانها که می گرفتیشان تا لای برگه های دفترت خشکشان کنی ، چقدر بی رحمانه !
پروانه ها خیلی دل نازکند آرام می گریند و اشکهاشان روی گونه گلها می بارد ، چقدر دلم برای پروانه ها می سوزد.
تو هیچ وقت صدای گریه شان را نشنیدی !
بگذریم من حالم خوب است ، فقط گاهی دلم برای خودم می سوزد .
فردا با هیچکس درباره پروانه ها خواهم گفت .
نمی دانم هر چه خدا بخواهد.

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:55  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM