تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
 

کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن .......

دستهائی رو به زوال.....آغاز رسیدنهای پوچ ..... دردهائی از سقوطی ناگزیر.....من درد می کشم !

ایستگاه اول ..... ویرانی پائیز.....
ثانیه ها معکوس می شوند....لحظه انتظار....غزل موعود....وفریادهائی شبیه هذیانهای شب مرگ.

آغاز نفرت....
خداحافظ غزل.

تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه آوردم
نمی شد با تو بد باشم
نمی شد از تو برگردم.

تبلور عشق.....انعکاس خاطرات سبز....هوا پر از تشنج اشک می شود.
ثانیه ها از دستم لیز می خورند و می شکنند.
پائی برای رفتن نیست از دستهایم دور می شوی.

کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن

التماسهائی پر از اشک....دادگاه اتهام....پایان تراژدی خواستن....سیاهی خیانت.

دستهایت در داغی سرنوشت ضجه می شود.

درد پشت درد.....

نه از برگم نه از جنگل
نه از باران نه از شبنم
نه ان تعمیدی رودم
نه آن مریم ترین مریم

تردیدهای خیس....مشقهائی پر از سیاهی واژه ها .
نبودنهایم را تمرین میکنی.
هراس از دست رفتن نجابت دستهایم.
تندیس پاک بودنم را می شکن..... می شوم هرزه گرد کوچه های احساس.
باز اشک....باز ترس....باز درد.....

منم همسقف دیروزی
که عطر خانگی دارم
که دستان تو را باید
به شام سفره بسپارم

باورهایت را به من بده....من به آغاز داشتنت آمده ام...پابه پای ترانه هایت آبی می شوم.
باورهایت را با من نقش کن.

اگر سختم اگر دشوار
اگر سیل مصیبت بار
اگر تلخم اگر بیمار
منم از عشق تو بسیار
من آن هم خون و هم گریه
که بغضش را به دریا داد
که از اوج پریدنها
بر این ویرانه ها افتاد.

جدال روزهای هراس....حکم....اعدام....اشک.....
فریادهائی شبیه جیغهائی کوتاه در تنم تکرار می شود.
حس درد در چشمهایم.
ادامه راه....نفس می کشم....کوتاه...تا هیچ.... التماس....اشک.....اعدام....!
طناب خاطره ها می پوسد ، از اوج به هیچ می رسم.
مخروبه آرزوها ..... چراغ قرمز....پایان راه.
ایستگاه پائیز....انتظار....هیئت منصفه....تنفس.....تخفیف مجازات....و اینبار حبس ابد....
در ویرانه های ذهن تو !
لکه ننگ را بر سینه ام نقش می کنی می شوم ؟؟؟

آخرین دفاعیه....
کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن....

پ ن : روزهای تلخ عصیان می کنند.ستیز برای آغاز برای رسیدن به همه باورهایم تنها کمی با من مدارا کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:44  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM