![]() |
![]() |
|
|
کمی با من مدارا کن دستهائی رو به زوال.....آغاز رسیدنهای پوچ ..... دردهائی از سقوطی ناگزیر.....من درد می کشم ! تو را از شب جدا کردم کمی با من مدارا کن درد پشت درد..... نه از برگم نه از جنگل تردیدهای خیس....مشقهائی پر از سیاهی واژه ها . منم همسقف دیروزی باورهایت را به من بده....من به آغاز داشتنت آمده ام...پابه پای ترانه هایت آبی می شوم. اگر سختم اگر دشوار جدال روزهای هراس....حکم....اعدام....اشک..... آخرین دفاعیه.... پ ن : روزهای تلخ عصیان می کنند.ستیز برای آغاز برای رسیدن به همه باورهایم تنها کمی با من مدارا کن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:44 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|