![]() |
![]() |
|
|
از دستهایم سر می خورم و روی زمین می شکنم . اجساد نیم مرده آدمها با مردمکهای از حدقه بیرون زده ادامه تخیلاتم را می مکند. پ.ن : برایم از عشق نگوئید من سالهاست که در ادراک یک عشق مرده ام . من هر روز لاغر تر می شوم و ضعف در تنم ریشه می دواند .... ذره ذره از اتش بود و نبودهایش می سوزم از من هیچ نمانده هیچ جز تفاله دوست داشتنهایم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:45 توسط ستاره |
|
|
به تنهائیهایم فکر میکنم به تفاله آرزوهایم که حریصانه هر روز می بلعمشان. کسی روز ذهنم فرو می رود ، با خمیازه ائی بی رمق قورتش می دهم اما انگار سر دلم گیر میکند .تمام مغزم درد می گیرد و مزه دهانم تلخ می شود . دلم بهم می خورد ، روزهای بودنم را قی میکنم ، از من هیچ نمانده جز پسمانده ی آرزوهای مادرم ، با آن نگاه نگران که تا مغز استخوانهایم را می سوزاند.
روز در من تمام می شود با همه نورهائی که امید بودن است. نازنینم ، نازنینم ، دلم هوای بودنهایت را کرده بودنهائی که سهم من نیست ، بودنهائی که آهشان میکنم و روی تصویر وارونه روزهایم آرزویشان. حس دردناکی در من ضجه میکشد ، استخوانهایم در هم می پیچد به حس تلخ بودنهایم فکر می کنم ، حیاتی که برای داشتنش اینهمه تحقیر شده ام . به ثانیه های تبعیدی انتظار به ارتفاع پست بودنم در فاصله ی روزهای آبی تو به درد نبودنهایت فکر می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:50 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|