تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
 

سلام آبی....
نمی دانی دیشب بر سر خاطراتم چه امد نمی دانی چقدر ویرانه شدم تا از نو بنا شوم اما فرصتی نیست من سالهاست که اوار دردهای ضخیمم...
شاعر چشمهای من می دانی چقدر زیبا شده ام از لحظه هائی که با تو به اوج مشق شدن رفته ام
می دانی زندگی را یافته ام از لحظه عروج تو با پیکرم .
و تو در باور ترد دستهایت ظرافت اندام نتراشیده ام را طرح کردی
من شده ام شاه پری خاطرات همیشه بهاریت.

اینجا فاصله پر از معنای درد است.

نازنین....دلم هوای بودنهایت را کرده.
گفته بودم نفسهایم بی هوای تو بغض می شوند و از گوشه چشمم می بارند؟؟؟
نمی دانم چند بار برای هوای ابریت گریستم.
و تو بر سرم فریاد کشیدی که نبار و من باز باریدم.
نفرین بر دردهای تنهائیت.

زلال خاطرات بهاریم .... دست تنهائیهایم را میگیرم و با هم راه می افتیم پشت پلکهایت - از پشت هزار سال تنهائی - خاطرات نیمه کاره ام را برایت شعر میکنم و با باد برایت می فرستم اما تو فریاد میکشی ...انگار دیگر حوصله دوست داشتنهایم را نداری.همه چیز می شود بچه بازی و تو دور دوست داشتنهایم حصار میکشی ـ از حالا فقط هفته ائی یکبار ـ و من می شوم اسیر تنگی تنگ بی ماهی.

غزل خوان کوچه های عاشقیم .... دیگر برایم شعرهم نمی گوئی اخرمن دیگر لیاقت سبزی واژه های رهایت را هم ندارم . شده ام بانوی بی آسمان و چه کسی در شهر هزار عاشق برای بی ستاره ها شعر خواهد گفت؟؟؟

چمدانم را بسته ام یک جاده و یک شب و یک زاینده رود ! همه دارائیم همین هاست با چند برگ از دفتر خاطراتمان که می خواستم برایم کتابش کنی اما ....

***شاعر چشمهای من بخواب ، 
بخواب تا در شیرینی نخستین لبخند عشق مغلوب هراس ثانیه ها نشوی ثانیه هائی که عشق را به بیراهه نبایدها می کشند.
مگذار در تکرار روزها از یاد رفتگی عشق را تکرار کنیم ،  عشق سر آغاز یک اندوه بزرگ است.***

نازدل من ...برایت لحظه لحظه های عاشقیم را با رنگ واژه ها به تصویر کشیدم....کاش برای خواندنشان یکبار دیگر فرصتی داشتی.

***و تو می رسی برای آغاز یک پایان ،  پایان دلبستن به ارامش روزهایت.***

                                            --------------------------------------

نمی خواهم پایانی برای نوشته هایم بیابم آخر از دیشب در هراس اغاز و پایانم من نمی خواهم به انتها برسم. کاش می فهمیدی رنگ روزهایم با تو صورتی شده کاش می دانستی تنها لحظه های انتظار و فاصله است که مرا بد خلق و تند می کند اخر من تو را بیشتر از همه پروانه ها دوست دارم .کاش می فهمیدی بی تو به فردا هم نمی رسم.کاش تنهایم نمی گذاشتی.
قشنگ خاطراتم دیگر برایت از لحظه های نبودنهایت از لحظه هائی که بی تو خاکستری میشوم از ثانیه هائی که دستهایت در من ویرانه می شود و خودت نیستی که از تقلای خواستنهایت نجاتم دهی حرفی نمی زنم دیگر برایت از قصر بلورین رویاهایم از شاهزاده هزار و یک شب قصه هایم از پنجره خانه ات که به وسعت رنگین کمان است حرفی نمی زنم.
بهار نارنج اگر خواستی گیلاسها راهم می چینم و در دفتر خاطراتم خشکشان می کنم اگر خواستی لیموهای باغ اندامم را به پاکی دستهایت می فروشم و دیگر سراغی از عطش چشمهایت نمی گیرم دیگر از تو سراغی از.....
فقط بمان همیشه سبز ... تکیه گاه امید های نداشته ام باش می خواهم با تو به اوج برسم بمان و مشق عشقمان را خط بزن من منتظرت می مانم.

------ دوستان عزیزم تمام حس این نوشته احساس ویرانی دستهائی است که خودش ساخت و خودش ویران کرد بارها و بارها....این واژه ها را همین الان به روی صفحه مانیتور بغض کردم بدون ویرایش بنابراین اگر ایرادی از نظر نگارشی داره مرا ببخشید...و ببخشید که اگر باز هم این نوشته احساسی شبیه مشکی به ذهنهتان منتقل کرد....نمی دانم چرا دوست داشتنهایم خاکستری است؟؟؟؟
فقط قسمتهائی که با **** نشان گذاشته ام سطرهائی از نوشته هائی است که می خواستم کتابشان کنم ....
از لطفهای بی دریغتان ممنون...برایم دعا کنید تا از این اضطراب رها شوم و رها کنم کسی را که از خواستنهایم برایش دیواری از تعارض و دودلی ساخته ام این روزها دوست داشتن هم سخت است.
قبل از اینکه این اتفاق بیا افته و این پست را بنویسم می خواستم یک شعر بنویسم حالا شعر رو هم می نویسم دلم می خواد ببینید حس ابی عشق مرا.


 ــــــ جیغ سرخ

خسته از روز مرگیهای هیچ
پا می شوم می روم لابه لای کاغذها
دوره گرد خاطرات مجهول
می شوم ستاره بانوی آسمانها !
دلم عجیب هوس جیغ زدن کرده
می روم روی اولین پله
جیغ میکشم ....
ولی!!!
آره اینبار هم سکوتی پر از فریاد.
شب حوالی چشمهایم خیمه کرده
باید امشب را بخوابم تا صبح
آخر امشب فصل مهمانی توست
پشت پلکهایم ای غزل واره.
آه باز هم دنیای پشت پلکها
دیدنت میان تنهائی
این خیال هیچ از سرم بر نمی دارد
ای همیشه بارانی . 
من سرم عجیب درد گرفته
درد تنهائیم لای کاغذهاست
آی غزل واژه هنوز انجائی؟
این منم ترانه ائی مجهول !
باید امشب را بخوابم تا صبح
پشت پلکهایم را باز
آب پاشیده ام با ریحان
یک بغل ستاره و چند گلدان .
از جیغ های نخراشیده ام بیا بیرون
از میان آرزوهای رو به باد.

آخرین ضربه ساعت
مثل پتکی بر سرم اویخت
پشت پنجره شب به یغما رفت
- سیندرلا فرار کرد -
شاهزاده من کجائی تو؟؟؟
تو هنوز میان خواب گلهائی؟؟؟
شاهزاده قصه های رنگین
من عروس قصه های بی پایانم
قلب من روی پله ها جا ماند
ای شاهزاده اندازه سینه ام را داری؟؟؟؟
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط ستاره | 

غلظت احساس لای چشمهایم رسوب می کند.
دستهایم در جدال نا برابر تقدیر و تنهائی و خواهش.
بغض می کنم اما نمی بارم.
نفرین به تنهائی.


ثانیه ها می گذرند ، بی هراس.
سر در گم خواستن می شوم.
سر انگشتانم بی تاب خواهش.
در تو تکرار می شوم.
واژ ه ها را فراموش کن ، چیزی برای خواندن نیست.
چشمهایت را ببند و به خواهش چشمهایم گوش کن.

(تنها صداست که می ماند )

اینرا پشت پلکهایت خواندم وقتی طعم داغ لبهایم را بلعیدی.

دستهایت از قبیله هزار و یک شب است و پایان هر یک از انگشتانت به ستاره های آسمان هفتم می رسد.
روی اندامم ردی از ستاره ها مانده !


از تو می خوانم باز.
فردا هم روز دیگری است.
در تو آغاز شدم اما ، از تو به پایان نرسیدم.
نیمه ماندیم باز زیر نور خنک مهتاب.
ماه بالای سر تنهائی ما بود
یادت هست؟؟؟
جای پای آب
عکس من در خاک
خواهش دست مرا یادت هست؟؟؟


شب در من قد می کشد و سکوت با صدائی خشک در تنم می لرزد.
و تو در من تکرار می شوی با هزار غزل نخوانده از لحظه های با تو بودن.
کاش احساس قشنگ انگشتانت را دزدیده بودم.
روی اندامم ردی از ستاره ها مانده.
فردا روز دیگری است.

به فردا دلخوشم شاید که با فردا ، طلوع خوب خوشبختی من باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:58  توسط ستاره | 
 

برای آنکه با سرخی عشق باور بودن را در من رویاند و کاش بداند که در تاریکی نبودهایش خواهم سوخت....کاش دوباره عزم سفر را در چشمهایش اشک نکند !

در تاریکی چشمهایت را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریک ترین شب ها ، دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من
با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم ،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.

در من شک لانه کرده بود

دستهای تو چون چشمه ائی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم
من یقین کردم.
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم.
در دامانت که گهواره رویاهایم بود.

و لبخند آن زمانی ، به لبهایم برگشت.

با تنت برای تنم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینان بخش بود

بدی تاریکی است
شبها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین ! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه میکنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سر چشمه دریاهاست...

         
   (احمد شاملو )

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 15:9  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM