![]() |
![]() |
|
|
سلام آبی.... غزل خوان کوچه های عاشقیم .... دیگر برایم شعرهم نمی گوئی اخرمن دیگر لیاقت سبزی واژه های رهایت را هم ندارم . شده ام بانوی بی آسمان و چه کسی در شهر هزار عاشق برای بی ستاره ها شعر خواهد گفت؟؟؟ -------------------------------------- نمی خواهم پایانی برای نوشته هایم بیابم آخر از دیشب در هراس اغاز و پایانم من نمی خواهم به انتها برسم. کاش می فهمیدی رنگ روزهایم با تو صورتی شده کاش می دانستی تنها لحظه های انتظار و فاصله است که مرا بد خلق و تند می کند اخر من تو را بیشتر از همه پروانه ها دوست دارم .کاش می فهمیدی بی تو به فردا هم نمی رسم.کاش تنهایم نمی گذاشتی. ------ دوستان عزیزم تمام حس این نوشته احساس ویرانی دستهائی است که خودش ساخت و خودش ویران کرد بارها و بارها....این واژه ها را همین الان به روی صفحه مانیتور بغض کردم بدون ویرایش بنابراین اگر ایرادی از نظر نگارشی داره مرا ببخشید...و ببخشید که اگر باز هم این نوشته احساسی شبیه مشکی به ذهنهتان منتقل کرد....نمی دانم چرا دوست داشتنهایم خاکستری است؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:36 توسط ستاره |
|
|
غلظت احساس لای چشمهایم رسوب می کند. دستهایم در جدال نا برابر تقدیر و تنهائی و خواهش. بغض می کنم اما نمی بارم. نفرین به تنهائی. ثانیه ها می گذرند ، بی هراس. سر در گم خواستن می شوم. سر انگشتانم بی تاب خواهش. در تو تکرار می شوم. واژ ه ها را فراموش کن ، چیزی برای خواندن نیست. چشمهایت را ببند و به خواهش چشمهایم گوش کن. (تنها صداست که می ماند ) اینرا پشت پلکهایت خواندم وقتی طعم داغ لبهایم را بلعیدی. دستهایت از قبیله هزار و یک شب است و پایان هر یک از انگشتانت به ستاره های آسمان هفتم می رسد. روی اندامم ردی از ستاره ها مانده ! ![]() از تو می خوانم باز. فردا هم روز دیگری است. در تو آغاز شدم اما ، از تو به پایان نرسیدم. نیمه ماندیم باز زیر نور خنک مهتاب. ماه بالای سر تنهائی ما بود یادت هست؟؟؟ جای پای آب عکس من در خاک خواهش دست مرا یادت هست؟؟؟
به فردا دلخوشم شاید که با فردا ، طلوع خوب خوشبختی من باشه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:58 توسط ستاره |
|
|
برای آنکه با سرخی عشق باور بودن را در من رویاند و کاش بداند که در تاریکی نبودهایش خواهم سوخت....کاش دوباره عزم سفر را در چشمهایش اشک نکند ! بدی تاریکی است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 15:9 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|