تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
 

هوای حادثه در سرم باد کرده.
 انتظار سرخ است با طعمی شبیه سیب.
اما ته دلم میلرزد...
چشمهایم را می سپارم به صدا  کسی در من می خواند با صدائی گنگ 
گوشهایم  را رها میکنم .
به انتظار صبح مصلح می شوم.
برای چیدن افتاب از قانون بودنها میگذرم.
خطر میکنم
برای لمس اضطراب نبودنها.
تا صبح هزار ثانیه راه است اما یک نفس میدوم...
کاش اشتیاق چشمانم تاب بیاورد !






 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 21:37  توسط ستاره | 
 

دوباره تلخ می شوم ... می بارم ...
حسی شبیه تنهائی انتهای قلبم را می کاود .
از ته مانده ذهنم چیزی جز حسرت و افسوس باقی نمانده .... حسرت می خورم که چگونه ساده مجذوب تندیس شکسته ذهنی خالی شده ام .
از آسمان شفاف ذهنم چیزی جز ویرانه های شک و تردید باقی نمانده .
روی خاکستر خام خیالم می نشینم .
جامه سیاه درد بر تن و خاک حسرت بر سر.
به حجم در هم روزهایم می نگرم .
ترکیب خونابه و اشک و درد زیر آوار آرزوهای نقره ائیم که با دستان خودم به خاک سپردمشان.
وای بر من که اینگونه ساده به فریب هیچ دل بستم وای بر من که مهتاب آرزوهایم را به کورسوی نوری در انتهای جاده خیالاتم فروختم.
خدایا با کدامین دست ضریج نگاه دوباره عشق را دخیل بندم ؟ با کدامین سیلی به بی رنگی گونه هایم رنگ سرخ آبرو زنم ؟ که من در مقام پاکی عشق هیچ جز تفاله ی باورهای احمقانه ام ندارم.
خدایا من از عشق چه می دانم که در کوچه های هرزه ی شبگردیهای ذهنی سیاه به دنبال سرّ سرخش می گشتم؟ خدایا من از عشق چه می دانم ؟؟؟؟
اندوه صورتم را پشت لرزش بیمار گونه انگشتانم پنهان می کنم .
لبخندی تلخ می زنم.
کاغذهای تقویمم را پاره میکنم .
از من هیچ نمانده جز تصویری خالی.


ویرانه های آرزوهایم را زیر پا می گذارم. پشت سرم محو می شوم .از زمین سرد می گریزم اما جائی برای گریز نیست مرا به آسمان هم راهی نیست.
پشت تنهائیهایم پنهان می شوم.
چشمانم در حسرت آسمان ستاره ها را می کاود .
مهتاب در پشت ابرهای سیاه خیالپردازیهای شوم من و من در ظلمت بی انتهای چاه.
مهتاب سر می رسد... با کدام شهامت به صداقت چشمهایش دروغ بگویم ؟
فریاد می زنم نازنین... فریادهایم در انعکاس گنداب دروغ بخار می شود .
بوی تعفن حضورم خودم را هم می رنجاند دستانم را روی گلویم فشار میدهم با صدائی شبیه مرگ از دنیای رویاهایم می روم . خودم را لابه لای سیاهی و دود مخفی میکنم دیگر نمی گذارم گندیدگی افکارم ذهن معصوم و کودکانه مهتاب را بیالاید و او هرگز نخواهد دانست که ستاره ی حقیر شبهای کودکیش از او کور سوئی برای بزم پست شبانه حشراتی ساخته که خون عشق را می مکند و تفاله نفرت پس میدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 21:52  توسط ستاره | 
 

برای سرودنت هزار راه را تا شب رفته ام و افسوس که ته همه جاده ها حضور ممتد خواهشی است که از تو تهی می ماند  احساسی که جرات واژه شدن ندارد.
ولی تو جسورانه احساس قلبت را سرودی و من ستاره شاه بیت غزلهای تو شدم.
کاش لایق عشقت باشم....

ستاره

دیده بگشای ببین عجب سیاهم ستاره
تو چشمه پاکی و من پر از گناهم ستاره

خنده بی ریشه ام ز بهر خرسندی توست
بنگر بر این دل من که پر ز آهم ستاره

عشق تو شهر قشنگ قصه ها ستاره ها و خنده ها
من هنوز در خویشتن بی مقصد و راهم ستاره

سرو سبز عشق تو را باد هوس کاری نیست
یار قصه های تو سرو نبود من پر کاهم ستاره

تو خود بگیر دست مرا بی بهانه عاشقانه
بی تو در دل خفاشها زار و تباهم ستاره

بر کوههای سبز شمالی توئی آن چشمه نور
آب هویت مرده آن ته چاهم ستاره

من آن شب سیاهم پر ز آه و گناهم ولی
میان آن خفاشها من خود ماهم ستاره

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:54  توسط ستاره | 
 

                                       با سلام.....

          مغز نویسنده این وبلاگ تا اطلاع ثانوی هنگ کرده است .....

                             

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:58  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM