تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
اینجا هوای بودنم سنگین شده .
بغض عجیبی ته گلویم نعره می زند.
خوب که گوش میکنم صدای ممتد نفسهایم را تلخ و غمین می شنوم.
هوای تو پاک دیوانه ام کرده.
دست می برم تا احساس خواستنت را لمس کنم و افسوس که همه بودنت تخیلی تلخ می شود با حجم ساده خاطراتی که لذت هم آغوشی تو را در ذرات تنم تجدید می کند.
پشت هر ثانیه به تو می رسم و در پس هر ثانیه از تو سر می روم.
دستهایم خالی از بودنت....چشمهایم پر از خیالت .... و لبهایم گزیده از غم نبودنت....
فاصله میان دیدن و بودنت تنها چند خیابان شلوغ بود و پس از آن همه ترانه های من که عاشق می شدند در حجم خلوت بودنت....اما نشد....اما نخواستی و نشد....
ستاره در شهر دود گرفته یادت تنها ماند....تنها ماند...تنها.....
و تو نیامدی مرا به سرزمین سبز روزهایت ببری به همان لحظه ائی که از تو سر می روم....در تو جاری می شوم....در تو می پیچم .... در تو می میرم.....

نازنین.....
فردا به شهر خودم می روم....با همان خاطرات نیمه جویده ام ...
از شهرت یک بغل خاطره کبود برداشته ام.
همه اندوه نبودنت را سر میکشم و با بغضی شبیه باران از زادگاهت می روم.
سرزمین من پشت کوه هاست و تو از نسل قصیده و غزل و بارانی.
با خنده های ممتدی که به آسمان  می رسند....همان خنده هائی که یک روز عاشقم کرد .... مرا به زمین آورد و امروز اینگونه در کو چه های خواستن و نبودنت تنها ماندم
                                                                                          تنها ماندم
                                                                                                      تنها ماندم....

                                                                                                                ( تهران بهار ۸۵)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:3  توسط ستاره | 
آرزو های محال...

   باز یاد حرفهایش افتادم....بغض کردم ... باریدم...دلتنگ روزها شدم...دلتنگ آدمها...دلتنگ خانه هائی که از فقر و بیماری سردند...دلتنگ دلهای بزرگی که آرزوهای کوچکی دارند و آرزوهائی که با همه کوچکیشان محال اند...برایش نوشتم و افسوس که اندوه مرا نمی خواند....ولی تو بخوان اندوه واژه هائی که تکراری است اما حقیقت دارد....

***بعضی حرفا دنیائی واسه خودش داره... یه چیزائی توش داره که تو دنیا نداره ***
***همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما   .... این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره***

دستهای فرسوده اش بوی خاک می داد. ته وجودش حسی مثل لذت یک مرگ وول می خورد . با چشمهایش برایم لبخندی فرستاد و بغض نجویده اش را قورت داد. دستی برایش تکان دادم و رد شدم .
اندوه دیدنش روی چشمهایم خشک شد.تنهائی و غرور و خستگیش را باریدم.
یاد دستهای خالیش در پس نگاه منتظر بر درگاه خانه اش افتادم و حرفهائی که برایم گفته بود.
تمام روز یاد ثانیه هایش بودم و دستهائی که فرسوده بودند برای جنگیدن با کاغذهای بی رحم تقویم.
تمام روز دلتنگ لحظه هایش بودم برای اندوهی که دور سیگارهایش می پیچید و دودشان می کرد و باز بود....برای اولین روزهای ماه که انتظاری بود فرسوده....برای کودکش که هر شب خواب عروسک دختر همسایه را می دید و هر روز برای بابا تعریف می کرد و بابا که بغض می کرد و بابا که نمی بارید و بابا که می شکست.
دستهایش در تلاشی سخت در جدال ثانیه ها کم می آورد.... تمام زندگیش را میان ثانیه های هراس و اضطراب و بود و نبود عرق می کرد....تمام خواستنش را صرف نخواسته هایش می کرد....تمام روز را برای روزهای نبودش طی می کرد.......
( نا تمام )

 

هی مرد می خوام یه حقیقت تلخ و بهت بگم.... خوب گوش کن :

یه نفر خوابش میاد واسه خواب جا نداره....یه نفر یه لقمه نون واسه فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شماره .... می خواد امتحان کنه که داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش....اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره....انتخابم می کنه ولی پولشو نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصرٍ.....ولی اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی برای مدرسش توپ چهل تیکه می خواد....مامانش میگه این گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان....یکی هم تقویم واسه خط زدن روزا نداره
یکی هفته ائی یه روز پزشکشون میاد خونش....یه جا دیگه یکی داره می میره خرج مداوا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا آدم...اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن...یکی می پرسه آخه چرا بابای ما نداره
یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا ؟.... یکی هم انقدر دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدهای بالای برجشون میگه ... یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره
یکی پول نداره دو روز به شهرشون بره .... یکی هم طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره.... اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذائیه.... یکی از بس شبا روز نخورده نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس.... یکی هم برای گرمای دستاش ( ها ) نداره
دخترک میگه خدا چرا ما؟؟؟ .... مامانش میگه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه .... هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمی ره.... میگه نزدیکیهای ما آزمایشگاه نداره
بچه ائی که تو چراغ قرمزا می فروشه گلُ .... مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه.... پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد این حقسقت کلاس اول افتادم....دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
خدا به هر کی هر چیزی دلش می خواد بده....همه چی دست اونه ربطی به Emziper و Rapاش نداره
آدما از یه جا اومدن میرن یه جا....اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ائی ساخت...با نمیشه با نمی خوام با نشد با ندار

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:28  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM