تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
 

آسمان در خلا چشمهای من هبوط می کند  من سرشار از تنهائی می شوم ....
کنار خیال هیچ تو می نشینم و می شوم شهرزاد قصه های هزار و یک شب نبودنهایت، شب و روزهائی که میان هیچ کدامشان هرگز نبوده ائی .
تو خیال آرزوهای سبز من می شوی و من تورا در معبد مقدس خیالت می پرستم. در سکوتی که از تو ساخته ام ... نه صدائی ، نه نگاهی ، نه دستهائی برای نوازش و نه حتی واژه ائی برای تفسیر معنای تو ...
اینجا تو برای من فقط توئی ... نامی که بر زبان می آورم تا به بودنت شک نکنم .

و تو فریادهایت را پشت سکوت این پنجره ها بر سرم آوار می کنی .
از کوچه پس کوچه های ذهنم می گذری بی آنکه نشانی از بود و نبودت برجای بگذاری .
می روی تا من تا ابد در حسرت نوشیدن حتی یک قطره از صدایت تشنه بمانم .

چقدر این فاصله ها بی رحم اند . و توئی که عادت را بهانه می کنی تا از من دور بمانی ....

تا ابد در ذهنم می مانی .... فقط شکل یک نام .

 

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و من دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط ستاره | 

تنم را درون جعبه خالی خاطراتم حبس می کنم و می روم پشت هزارسال تنهائیم می نشینم .
نمی خواهم اشک بریزم ، چشمهایم طاقت این همه باریدن را تاب نخواهد آورد .
من فقط می خواهم تنها باشم ....
تنها ، بین همه آدمهائی که خنده هایشان نیز طعم گس درد می دهد .
مرا رها کن .
هرجا که هستی ، با هر خاطره ائی که در تنم چنگ می زند تا بازهم تو در من تکرار شوی ؛ توئی که از پشت دو سال انتظار آمده ائی و چقدر ادعای دوست داشتنهایت ساده و پوشالی است .
دستهایت را بردار و با خودت از اینجا ببر .
مگذار بیش از این چشمهایت به تحقیر دلبستگیهایم خو بگیرند من تحمل شکنجه دوست داشتنهایت را ندارم .تحمل قفسی که از غرور و تعصب دورم کشیده ائی تا من از تو دور شوم .
بگذار در ذهنت پاک و معصوم بمانم نمی خواهم مرا به هیچ متهم کنی به گستاخی دستانی که برای دریدن من تطهیر می شوند .
من هزار بار مرده ام ( هرچند هنوز به انتظار مسیحا چشم به فرداهای خیالیم دوخته ام ) اما من مرده ام بیش از هزار بار ، مگذار اینبار با دستهای تو بمیرم .
من تحمل تلخی این همه درد را نخواهم داشت .

مرا رها کن .
التماست می کنم .... مرا رها کن .

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53  توسط ستاره | 
 

همیشه خوب من،
چشمهایت را از پشت انتظار بردار ، من و تو یک قدم تا خوشبختی رفته ائیم هر چند هنوز هزار روز فاصله است تا بهار دستهای تو ،
اما مهم نیست همت کن و فاصله ها را از میان بردار من پر از هوای بودنت شده ام و آنقدر نفسهای تورا بلعیده ام که شبیه نفسهایت شده ام .
بگذار هم خوابه خاطراتمان شوم و تو را با همان نام همیشه گیهایت بخوانم ، و آنقدر صدایت زنم که تا ابد در ذهن پنجره ها بمانی ،
روی ( ترنم موزون این حزن ) که بندبند دلم را پاره می کند تا باز هم با تو آغاز شوم در حجم ساده دستهایت فرو روم و از پشت سخاوت ذهنت برون زنم ،
تا تو همانگونه معصوم چون باکره گی تنم دوستم داشته باشی .
همیشه خوب من ،
دلم پر از هراس پایان است و هوای تو دست از سر دلشوره های شبانه ام بر نمی دارد .
تو می دانی چقدر دلم تپیده است میان دو راهی بود و نبودهایت و تو که دستهایت را در تنم پیوند زدی تا همیشه بمانی همیشه ائی که در ذهن من و تو مجهول مانده است ....

کاش برایم می گفتی پایان این راه کجاست ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط ستاره | 
 

برای تو می نویسم، شاید از درد واژه هایم درد تنم را بفهمی ... 
ولی افسوس که هرگز برای خواندنم نخواهی آمد !
و من باز می نویسم برای خاطراتی که خواستم زیبا باشند و نبودند خاطرات نفرین شده دوست داشتنهایم ....
راستی دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟

برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....

من پر از درد تنهائیم و دیگر تو نیستی که شانه هایت جای امنی برای گریستنهایم باشد.

تو رفتی تا برای همیشه تنها بمانم ...

کاش کسی به تو می گفت چقدر دوستت داشته ام .... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....

چه روز دلخراشی وقتی خواستی جداشی
قلبم و دادم دستت که عمری داشته باشی 
ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه
عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه
آخه چرا من و تنها گذاشتی
من و با گریه و غم جا گذاشتی ؟؟؟
همش فکر می کنم شاید از اول
منو حتی یه لحظه دوست نداشتی
 دوست نداشتی
دوست نداشتی
من و یه قلب داغون
من و چشمای گریون
من عاشق تو قلبت بودم دو روزی مهمون
من و هوای ابری
من و بارون پائیز
من و روزای بی تو
یه قصه غم انگیز

 و این آخر همه دوست داشتنهای من است ....



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط ستاره | 
 

مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ، من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ...

نگاه کن !
تنم از درد یخ می زند و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ، و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم تا دستهایت را روی گونه هایم بگذاری ، میان خیالی که همیشه خالی مانده است .

و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان به تنهائیم عادت کنم .

چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی میان بستر همخوابه گیهایم میان آغوشی که اندازه دستهای تو بوده است ، میان خونی که تنم را به آتش می کشد تا تورا بپرستم .

و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر .

بگذار دوست داشتنهایم را بگریم مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ، مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم .
همیشه هائی که خواستم ولی نبودی .

مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی ....

پ.ن ؛ قبل از آمدنت خندیدم و افسوس که آمدی و جای لبخندهایم اشکهایم را یادگار برداشتی .....

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط ستاره | 
ستاره به هیچ هبوط می کند .
من در عمق چاه تنهائیم منتظرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:56  توسط ستاره | 
 

خدای مهربانم سلام .

نمی دونم خوبم یا بد ؟ نمی دونم دلم گرفته یا نه ؟ نمی دونم دارم تحمل می کنم دلتنگیهامو یا اینکه فراموش میکنم همه گذشته امو ؟؟؟
گذشته ائی که نمی دونم خوب بود یا بد ؟؟؟
اینکه به چیزی دل ببندی  کسی بهت دل ببنده و بعد یه مرتبه چشم باز کنی ببینی همه چی شده عین حباب .... خالی خالی ....
آرزوهات می شن نقش آب قبل از اینکه بفهمی نسیم بود که آرزوهاتو آوار کرد یا طوفان ؟
دیگه هیچی نمی دونم هیچی نمی فهمم ....
وقتی آرزوهات می میرن خودتم دفن می شی ته یه گودال بزرگ ،  دیگه هیچی نیست که دلواپست کنه که چشم انتظارت کنه ....
فقط تاریکیه تا هر جائی که چشمات باز باشن .... بازم تاریکیه که می ریزه تو وجودت از چشمات سر می خوره تا ته قلبت ... توی ذهنت ....
وجودت پر می شه از خلائی که شبیه هیچی نیست ...
و تو تنها می شی ....
خسته می شی از همه آدمهای دورو برت .... از همه دلخوشیهائی که الکی آویزون کردی به زندگیت ...
که چی ؟؟؟؟ که دلتو خوش کردی که هنوز هستی ؟؟ نفس می کشی ؟؟ راه می ری ؟؟ احساس می کنی یا هنوز فکر می کنی ؟؟
به خودت ... به تنهائیت ... به آدمهائی که خواستی باشن و نبودن یا آدمهائی که نا خواسته پریدن تو سرنوشتت ......

نا تمام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:20  توسط ستاره | 
 

تنم رها از بردگی تن  و من رها از برهنگی ذهن .
از حجم عریان لذت وقتی ( آغوش اندک جائی است برای زیستن)
و رویائی که تا ابد تورا پر می کند .
و هرروز تکرار می شوی  ، و هرروز آرزو می کنی که کاش ساعتها در آن لحظه مانده بودی .
و گذشته طعم تلخی می گیرد .
طعم انتظار و حسرت ....
.
.
.
چقدر دلم برایت تنگ شده .
از وقتی که دردستهایم جوانه زدی از همان روز دلم برایت تنگ شد.
شاید از قبل تر ...
نمی دانم چه وقت فهمیدم که تنهائیم بهانه نبودنهای توست؟
وقتی که چشمهایم عریان شده بود .
همان لحظه که فهمیدی چه خلاسنگینی از لحظه های نبودنهایت در من حفر می شود .
و من صادقانه تورا دوست داشتم و در هر تکرار نفسهایم تورا با نام می خواندم .
از همان روز دلم برایت تنگ شد.
حتی وقتی با تو بودم باز هم دلم برایت تنگ می شد .
.
.
.
و امروز تا هزار سال با تو فاصله دارم .
 و هرروز آرزو می کنی که کاش ساعتها در آن لحظه مانده بودم.
لحظه آغاز من در انعکاس تیله ائی چشمهای تو .
کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده
کاش می فهمیدی ....






+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:29  توسط ستاره | 
 

خنکی بهار زیر پوستم مور مور میکنه
نفس می کشم
                      خیس خیس
احساسی سبک پشت گردنم تیر میکشه
بوی شب بو و خاک نم زده
بوی بهار 

            نرم نرمک می رسد اینک بهار
            خوش به حال روزگار

و من پشت ثانیه های بهار متولد می شوم
نرسیده به فصل باران و ترنج و خاطره
روی سنگینی زمین
روی لحظه اوج سبزی سبزه های مادر بزرگ .
وقتی جوانه ها سر از خاک بیرون می زنند 
 وقتی گنجشکهای خانه به دوش لابه لای شاحه های بید مست ترانه های کوچه بازاریشان می شوند .
من متولد می شوم
واینبار برای
                بیست و ششمین بار .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:7  توسط ستاره | 
 

من در نگاه تو تخریب می شوم .
در امتداد کوچ بی سر پرنده های در شب خفته
در پیله بی زمان بودنهایت
وقتی که دستهایت در من حلول می کنند.
من در معبر تنهائی دستهایمان
من در تنهائی ماه
من در سکوت تو 
                     تخریب می شوم .

ای خوب 
            خوب
                    خوب من !

ببین چگونه در تنهائیم بزرگ شده ام ؟
در چشمهایت که در انتظار پنجره ها ویرانشان کرده ائی .
ببین چقدر ساده رها شده ام در حس نمناک چشمهایت .
مرا ببین که چگونه عاشقانه خوشبخت شده ام ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM