تبليغاتX
ستاره بانوی آسمان
ستاره به هیچ هبوط می کند .
من در عمق چاه تنهائیم منتظرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:56  توسط ستاره | 
 

خدای مهربانم سلام .

نمی دونم خوبم یا بد ؟ نمی دونم دلم گرفته یا نه ؟ نمی دونم دارم تحمل می کنم دلتنگیهامو یا اینکه فراموش میکنم همه گذشته امو ؟؟؟
گذشته ائی که نمی دونم خوب بود یا بد ؟؟؟
اینکه به چیزی دل ببندی  کسی بهت دل ببنده و بعد یه مرتبه چشم باز کنی ببینی همه چی شده عین حباب .... خالی خالی ....
آرزوهات می شن نقش آب قبل از اینکه بفهمی نسیم بود که آرزوهاتو آوار کرد یا طوفان ؟
دیگه هیچی نمی دونم هیچی نمی فهمم ....
وقتی آرزوهات می میرن خودتم دفن می شی ته یه گودال بزرگ ،  دیگه هیچی نیست که دلواپست کنه که چشم انتظارت کنه ....
فقط تاریکیه تا هر جائی که چشمات باز باشن .... بازم تاریکیه که می ریزه تو وجودت از چشمات سر می خوره تا ته قلبت ... توی ذهنت ....
وجودت پر می شه از خلائی که شبیه هیچی نیست ...
و تو تنها می شی ....
خسته می شی از همه آدمهای دورو برت .... از همه دلخوشیهائی که الکی آویزون کردی به زندگیت ...
که چی ؟؟؟؟ که دلتو خوش کردی که هنوز هستی ؟؟ نفس می کشی ؟؟ راه می ری ؟؟ احساس می کنی یا هنوز فکر می کنی ؟؟
به خودت ... به تنهائیت ... به آدمهائی که خواستی باشن و نبودن یا آدمهائی که نا خواسته پریدن تو سرنوشتت ......

نا تمام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:20  توسط ستاره | 
 

تنم رها از بردگی تن  و من رها از برهنگی ذهن .
از حجم عریان لذت وقتی ( آغوش اندک جائی است برای زیستن)
و رویائی که تا ابد تورا پر می کند .
و هرروز تکرار می شوی  ، و هرروز آرزو می کنی که کاش ساعتها در آن لحظه مانده بودی .
و گذشته طعم تلخی می گیرد .
طعم انتظار و حسرت ....
.
.
.
چقدر دلم برایت تنگ شده .
از وقتی که دردستهایم جوانه زدی از همان روز دلم برایت تنگ شد.
شاید از قبل تر ...
نمی دانم چه وقت فهمیدم که تنهائیم بهانه نبودنهای توست؟
وقتی که چشمهایم عریان شده بود .
همان لحظه که فهمیدی چه خلاسنگینی از لحظه های نبودنهایت در من حفر می شود .
و من صادقانه تورا دوست داشتم و در هر تکرار نفسهایم تورا با نام می خواندم .
از همان روز دلم برایت تنگ شد.
حتی وقتی با تو بودم باز هم دلم برایت تنگ می شد .
.
.
.
و امروز تا هزار سال با تو فاصله دارم .
 و هرروز آرزو می کنی که کاش ساعتها در آن لحظه مانده بودم.
لحظه آغاز من در انعکاس تیله ائی چشمهای تو .
کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده
کاش می فهمیدی ....






+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:29  توسط ستاره | 
 

خنکی بهار زیر پوستم مور مور میکنه
نفس می کشم
                      خیس خیس
احساسی سبک پشت گردنم تیر میکشه
بوی شب بو و خاک نم زده
بوی بهار 

            نرم نرمک می رسد اینک بهار
            خوش به حال روزگار

و من پشت ثانیه های بهار متولد می شوم
نرسیده به فصل باران و ترنج و خاطره
روی سنگینی زمین
روی لحظه اوج سبزی سبزه های مادر بزرگ .
وقتی جوانه ها سر از خاک بیرون می زنند 
 وقتی گنجشکهای خانه به دوش لابه لای شاحه های بید مست ترانه های کوچه بازاریشان می شوند .
من متولد می شوم
واینبار برای
                بیست و ششمین بار .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:7  توسط ستاره | 
 

من در نگاه تو تخریب می شوم .
در امتداد کوچ بی سر پرنده های در شب خفته
در پیله بی زمان بودنهایت
وقتی که دستهایت در من حلول می کنند.
من در معبر تنهائی دستهایمان
من در تنهائی ماه
من در سکوت تو 
                     تخریب می شوم .

ای خوب 
            خوب
                    خوب من !

ببین چگونه در تنهائیم بزرگ شده ام ؟
در چشمهایت که در انتظار پنجره ها ویرانشان کرده ائی .
ببین چقدر ساده رها شده ام در حس نمناک چشمهایت .
مرا ببین که چگونه عاشقانه خوشبخت شده ام ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط ستاره | 

فریاد من شکست در بهت کوچه ها
در قحطی غزل افتادم از صدا
در بغض این حریق آتش گرفته است
لبهای بسته ام با بوسه ی هوس
من درد گشته ام در بطن یک صدا
از انتحار عشق در پستوی زمان .
دستان سردتو بر پیکر شکسته ام
خطی ز غم کشید
بر من که آخرین ، نفرینی شبم .
ای آشنای من
از من گذشته ائی
از من که خسته ام ...
اینک منم ولی آشفته از دروغ ، از این همه ریا
در خلوت حضور .
اینک منم ولی دلخسته ار خودم ،
از رد سرخ خون ،
از بغض این جنون .
با من ترانه ائی از آسمان بخوان
از بغض بی حباب ، از گریه های شوم ا
ز کوچه های شهر ، در حسرت سحر
از لحظه سقوط ، در اوج بی هدف .
ای نازنین من
من تن به شب زدم
در کشف عاشقی
تن در گناه شسته ام ...


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:32  توسط ستاره | 
چشمهایم تاول می زنند شاید از درد دیروزهایم !
از انتظار سرخی که در من رسوب می کند .
از چشمهائی که از انتظار کلافه می شوند و شاید از بغضهائی که خواسته اند ببارند و نباریده اند .
وقتی قرار نیست بیائی چه فرق می کند چقدر دیر شده باشد ؟؟؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:26  توسط ستاره | 
 

امشب یه جور دیگه دلم گرفته .....
نه از اون دلتنگیهائی که دلت می خواد بشینی یه گوشه زار زار گریه کنی !
نه از اون دلتنگیهائی که غمات و می زاری رو دوشت و میری پشت لحظه لحظه های خاطراتت می شینی حسرت می خوری که چرا اینجوری شد ؟؟؟
نه از اون دلتنگیها نیست ، یه جور دیگه است .
بوی بارون و خدا میده بوی قرمز و نارنجی پائیز بوی خش خش برگای خشک زیر رد پای تنهائی .
مثل یه شادی غریب که تو دلت پرپر می زنه تا خودشو پرت کنه بیرون اما نمی تونه اون وقت غصه می خوری که چرا هیچ کس نیست که دستاشو محکم بگیری توی دستتو زل بزنی تو چشماش و قایمکی دلت بخواد بغلش کنی و تو وسعت آغوشش پلکهات و خیس خیس کنی ، اما هیچ وقت نفهمی که چرا دلت می خواست تو اون لحظه گریه کنی .
امشب یه جور دیگه دلم گرفته .....
هوس کردم غمگین ترین ترانه دنیا رو بخونم تا فرشته ها واسه تنهائیم دل بسوزنن و اشک بریزن  ، تا یه جائی کنار یه رودخونه بین صخره ها یه گل آبی قشنگ جوونه بزنه ، قد بکشه ، از اون گلائی که باید با اشک چشمات سیرابشون کنی . از اون گلائی که وقتی صدای آوارت تو سکوت اشکات می شکنه اونام پودر می شن و میرن هوا و ازشون فقط یه گرد طلائی به جا می مونه ،  گردی که رو انگشتای مسافر  خاطراتت می شینه تا اونم بفهمه که دلت گرفته که تنهائی ..... اون وقته که واسه دلتنگی وتنهائیت دلتنگ می شه حتی ممکنه واست اشک بریزه اما نتونه دستاشو بیاره جلو تا دونه های نقره ائی پلکهاتو برداره .
نمی دونم اما هرچی فکر می کنم امشب یه جور دیگه دلم گرفته .....
 



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:58  توسط ستاره | 
......... من دیر می رسم،تو دیر می رسی و ما در پیچ ثانیه ها یکدیگر را از دست می دهیم بی آنکه بدانیم چرا بودیم . و خدای بزرگی که خواب مانده است تا نگذارد من و تو گم شویم .

برای تو ای همیشه آبی .....

دستهایت را به من بده .
اینبار می خواهم از غرب بگذرم.
از شهر بی واژه عروسکها.
شب پر از سراب حسرت است ، برزخی میان اینجا و هیچ جا .
اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید تو را از کدام شب جدا کرده ام .
دستهایت بوی نجیبی می دهد و دهانت را که شیطان بوسیده است . 
از خط سرخ انتظار تا خیال ساده درد .
تو فکرش را نکن تمام آدمها همینگونه زیسته اند و همیشه قبل ار آنکه راه بیافتند بزرگ شده اند ( در پیله های تحقیر زمان )
و امروز بیش ار آنکه به فرداهایشان دل ببندند به دیروزها لبخند می زنند ، شاید به رویاهائی که از دست داده اند .
بیا من و تو بخندیم به تمام کوچه هائی که به بن بست می رسند .
راه ما از غرب تا خورشید است .
اولین ستاره صبح .
و ما شاهدان خوشبختی خواهیم بود اگر از تمام نبایدها بگذریم .
اما تو هم مثل آدم بزرگها شده ائی ........ بزرگ بزرگ .............!
خطوط نگاهت به آسفالتهای ته خیابان می رسد و از عبور کامیونهای بزرگ وسط خیابان می ترسی و هی بدوبیراه می گوئی که چرا من شاعر شده ام ( وتوئی که از شعر بیزاری) .
پیچ رادیو را باز می کنی و اخمهایت را در ترافیک بزرگ شهر گره می کنی و اخبار حوادث که دختری را در بیراهه های شهر به لجن می کشند 
و هی مرا صدا می زنی که چرا بزرگ نمی شوم !
اما من با عروسکهایم می رقصیم و آنقدر می خوانیم که از نفس بیافتیم .
 و شب با هزار آرزوی مخملی می خوابیم.
با بوسه هائی گلابتونی .
از جنس آتش و طعم توت فرنگی ،
و تو از راه می رسی و همه شان را از من می دزدی !
و تا من لبخند می زنم که با من باش هزار بهانه می سازی ، اخم می کنی ، دعوا می کنی ، سکوت می کنی و من بغض می کنم و من می بارم و من ....
سکوت دنبال داری است .....

فردا از راه می رسد و من باز منتظر تو می مانم .
رسم غریبی است نازنین ، رسم غریبی است .....

ای اتفاق تازه تنهائی
ای خوب خوب
ای شاعر اینجائی
چشمهایت از قبیله دیروز است
از حضور ممتدی آبی
کاش دستهایت اینجا بود
روی نقطه نقطه لحظه های رویائی ....





+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:57  توسط ستاره | 
احساس مبهمی در تنم قد می کشد ، حسی خیس از جنس باور و تردید در عصیان لحظه هائی که در من به ستیز برخاسته اند.
پشت پنجره شب به انتظار می نشینم بی آنکه بدانم فردا با کدام رنگ در من حلول خواهد کرد.
اما اینجا آغاز اندیشه های سبز است ، با تبسمی از اعجاز یک نگاه ، نگاهی که پشت هزار سال تنهائی رنگ می گیرد در ترس آنکه مبادا رنگهایم را از یاد برده باشم. 

تو می فهمی چه می گویم وقتی از ترسهایم فلسفه می بافم و دردی که در چشمهایم بغض می شود از حس خواستن .

نمی دانم حق با کدام لحظه خواهد بود ؟ ترس اکنون یا فردا ؟
اما امروز است که در اوج بودنهایت با خودم می جنگم با حس داغی که در تنم شیون می کشد ، من بغضش می کنم و می بارم بی آنکه دلم بخواهد فریاد گنگ دردهایم را بفهمی.  

نمی دانم دلهره کدام لحظه در تنم اینگونه به عصیان برخاسته آنهم جائی که تا چشمهایت هزار سال راه مانده است . 
انگار چراغ های روشنی که راهنمایم بوده اند سرگردان شده اند .
 

 

سیب سبزلحظه های من ، تنهائیم بسیار دراز است با حفره هائی از درد که در پس دیدگانم غزل می خوانند. اما حق من تبسم نگاه تو نیست .
انگار من از تبسمی سرشار زاده شده ام  و تو خاطری قشنگ در ذهنم به تصویر می کشی و من تو را با طعم گس لحظه هایت تجربه می کنم بی آنکه بدانم آن طرف فاصله ها حس انگشتانت تا چه اندازه داغ است .
شاید تا ابد در ذهنم لحظه بمانی !
نمی دانم کدام روز از آن من است ! ترس مرا می فهمی؟؟؟؟؟

ای شب از اندوه تو رنگین شده ......سینه از عطر رخت سنگین شده
همچو بارانی که شوید جسم خاک ..... هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای به روی چشم من گسترده خویش .... شادیم بخشیده از اندوه بیش
ای تپشهای تن سوزان من .... آتشی در سایه مژگان من
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر .... ای ز گندمزار ها سرشارتر
با توام دیگر ز دردی بیم نیست ..... هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
..........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:9  توسط ستاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
حریق یادها (هامون و مهدی)
راز سرگذشت من
مسافر
شبهای کویر
کویر اباد حضور
اولین و بزرگترین دیوونه خونه اینترنتی
غریبه
فقط خودم فقط خودت
آخرین برگ پائیزی
و خداوند عشق را آفرید
بادکنک مشرقی
تسلیم الهه عشق
پسر خدا ( مهرداد )
رانندگی مثل زندگی
شعر مهدی
حرفهای یک دل
کلبه محبت و عاشقانه
ایفان یعنی تک گل
خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن
حنا دختری در مزرعه
خط خطیهای یک دیوونه
دلکده
فسا سیتی
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
(لوزا=خواهر هابیل و قابیل(دختر حضرت آدم(ع))
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM