![]() |
![]() |
|
|
آسمان در خلا چشمهای من هبوط می کند من سرشار از تنهائی می شوم .... و تو فریادهایت را پشت سکوت این پنجره ها بر سرم آوار می کنی . چقدر این فاصله ها بی رحم اند . و توئی که عادت را بهانه می کنی تا از من دور بمانی .... تا ابد در ذهنم می مانی .... فقط شکل یک نام . گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط ستاره |
|
|
تنم را درون جعبه خالی خاطراتم حبس می کنم و می روم پشت هزارسال تنهائیم می نشینم . مرا رها کن .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ستاره |
|
|
همیشه خوب من، کاش برایم می گفتی پایان این راه کجاست ؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:50 توسط ستاره |
|
|
برای تو می نویسم، شاید از درد واژه هایم درد تنم را بفهمی ... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر .... من پر از درد تنهائیم و دیگر تو نیستی که شانه هایت جای امنی برای گریستنهایم باشد. تو رفتی تا برای همیشه تنها بمانم ... کاش کسی به تو می گفت چقدر دوستت داشته ام .... برایت خواهم نوشت شاید فردا ... شاید روزی دیگر .... شاید خودت خواهی فهمید .... شاید فردا شاید روزی دیگر ....
چه روز دلخراشی وقتی خواستی جداشی و این آخر همه دوست داشتنهای من است .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:14 توسط ستاره |
|
|
مبادا پشت نبودنهایت تنهایم بگذاری ، من هنوز به همه تنهائیم عادت نکرده ام ... نگاه کن ! و من چقدر دلم گرفته است از توئی که همیشه هستی با خاطراتی که دست از سرم برنمی دارند تا در غربت این چاه بی نشان به تنهائیم عادت کنم . چقدر دلم برای همیشه بودنهایت تنگ شده برای صدائی که هرروز چشم به راهش بوده ام و برای دستهائی که ادامه اش به قلبم می رسد تا احساسم کنی میان بستر همخوابه گیهایم میان آغوشی که اندازه دستهای تو بوده است ، میان خونی که تنم را به آتش می کشد تا تورا بپرستم . و افسوس که فاصله ها بی رحم اند ، بی رحم و طغیان گر . بگذار دوست داشتنهایم را بگریم مثل همیشه هائی که بغض کردم و گریستم ، مثل همیشه هائی که خواستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم . مثل امروز که می خواهمت ولی نیستی ....
پ.ن ؛ قبل از آمدنت خندیدم و افسوس که آمدی و جای لبخندهایم اشکهایم را یادگار برداشتی .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:20 توسط ستاره |
|
|
ستاره به هیچ هبوط می کند .
من در عمق چاه تنهائیم منتظرم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:56 توسط ستاره |
|
|
خدای مهربانم سلام . نا تمام ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:20 توسط ستاره |
|
|
تنم رها از بردگی تن و من رها از برهنگی ذهن .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:29 توسط ستاره |
|
|
خنکی بهار زیر پوستم مور مور میکنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:7 توسط ستاره |
|
من در نگاه تو تخریب می شوم . ببین چگونه در تنهائیم بزرگ شده ام ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:31 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|