![]() |
![]() |
|
|
ستاره به هیچ هبوط می کند .
من در عمق چاه تنهائیم منتظرم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:56 توسط ستاره |
|
|
خدای مهربانم سلام . نا تمام ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:20 توسط ستاره |
|
|
تنم رها از بردگی تن و من رها از برهنگی ذهن .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:29 توسط ستاره |
|
|
خنکی بهار زیر پوستم مور مور میکنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:7 توسط ستاره |
|
من در نگاه تو تخریب می شوم . ببین چگونه در تنهائیم بزرگ شده ام ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:31 توسط ستاره |
|
|
فریاد من شکست در بهت کوچه ها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:32 توسط ستاره |
|
|
چشمهایم تاول می زنند شاید از درد دیروزهایم !
از انتظار سرخی که در من رسوب می کند . از چشمهائی که از انتظار کلافه می شوند و شاید از بغضهائی که خواسته اند ببارند و نباریده اند . وقتی قرار نیست بیائی چه فرق می کند چقدر دیر شده باشد ؟؟؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:26 توسط ستاره |
|
|
امشب یه جور دیگه دلم گرفته ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:58 توسط ستاره |
|
|
......... من دیر می رسم،تو دیر می رسی و ما در پیچ ثانیه ها یکدیگر را از دست می دهیم بی آنکه بدانیم چرا بودیم . و خدای بزرگی که خواب مانده است تا نگذارد من و تو گم شویم .
برای تو ای همیشه آبی ..... دستهایت را به من بده . فردا از راه می رسد و من باز منتظر تو می مانم . ای اتفاق تازه تنهائی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:57 توسط ستاره |
|
|
احساس مبهمی در تنم قد می کشد ، حسی خیس از جنس باور و تردید در عصیان لحظه هائی که در من به ستیز برخاسته اند.
پشت پنجره شب به انتظار می نشینم بی آنکه بدانم فردا با کدام رنگ در من حلول خواهد کرد. اما اینجا آغاز اندیشه های سبز است ، با تبسمی از اعجاز یک نگاه ، نگاهی که پشت هزار سال تنهائی رنگ می گیرد در ترس آنکه مبادا رنگهایم را از یاد برده باشم. تو می فهمی چه می گویم وقتی از ترسهایم فلسفه می بافم و دردی که در چشمهایم بغض می شود از حس خواستن . نمی دانم حق با کدام لحظه خواهد بود ؟ ترس اکنون یا فردا ؟ نمی دانم دلهره کدام لحظه در تنم اینگونه به عصیان برخاسته آنهم جائی که تا چشمهایت هزار سال راه مانده است . سیب سبزلحظه های من ، تنهائیم بسیار دراز است با حفره هائی از درد که در پس دیدگانم غزل می خوانند. اما حق من تبسم نگاه تو نیست . ای شب از اندوه تو رنگین شده ......سینه از عطر رخت سنگین شده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:9 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم عجیب گرفته... و هیچ چیز... نه این دقایق خوش بو که روی شاخه نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.... نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند..... و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد....
|
|
RSS
|